تاریکترین سایه به قلم فاطمه مهدیان
پارت صد و پانزده :
پشت فرمان ماشین نشستم، بیش از قبل در تصمیمی که گرفتم مصمم شده بودم. شیشه سمت راننده را پایین کشیدم و هر آنچه که افسون برای کمک به من داده بود را از پنجره ماشین بیرون انداختم.باید به زودی از شر این ماشین هم خلاص میشدم.
رادیو را روشن کردم تا کمتر احساس تنهایی کنم.کمربندم را بستم و سوئیچ را چرخاندم.پایم را روی پدال گاز فشار دادم ، از میان ماشین ها با بالاترین سرعت عبور کردم.
میخواستم
مطالعهی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

زهرا
0سلام خوبی فاطمه جان عزیزم چرا پارت نمیزاری گذاشتیمون تو کف حسابیی خیلی مشتاقیم ادامه داستان بزاری تازه معماها کم کم داره فاش میشه 😶 🌫️😍😯